تبليغاتX
ناگهان چه زود دیر می شود <>
هرگز از مرگ نهراسیده ام
اگر چه دستانش
از ابتذال شکننده تر بود
هراس من باری
همه از مردن در سر زمینیست
که مزد گور کن
از بهای آزادی آدمی
افزون باشد
سوختن، ساختن
جستن، یافتن
و آنگاه به اختیار برگزیدن
و از خویشتن خویش
بارو یی پی افکندن
اگر مرگ را
از این همه ارزشی
افزون باشد
حاشا ،حاشا
که هرگز از مرگ
هراسیده باشم


شاملو

نوشته شده توسط رضا در شنبه شانزدهم آبان 1388 ساعت 12:58 | لینک ثابت |

پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون... بعد از یک ماه پسرک مرد... وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد... دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده... دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد... میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!

نوشته شده توسط رضا در دوشنبه بیستم مهر 1388 ساعت 13:18 | لینک ثابت |


نوشته شده توسط رضا در جمعه سیزدهم شهریور 1388 ساعت 3:25 | لینک ثابت |

نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 ساعت 3:22 | لینک ثابت |
من از هجوم وحشی دیوار خسته ام
از سرفه های چرکی سیگار خسته ام
دیگر دلم هم برای تو پر نمی زند
از آن نگاه رذل طعمه دار خسته ام
اشعار من محلل بحران کوچه نیست
زین کرکسان لاشه به منقار خسته ام
از بس چریده ام به ولع در کتابها
از دیدن حضور علفزار خسته ام
چیزی مرا به قسمت بودن نمی برد
از وا‍ ژه ی دو وجهی تکرار خسته ام
از قصه های گرم و نفس های سرد شب
از درس و بحث خفته در اشعار خسته ام
هر گوشه از اتاق بهشتی ست بی نظیر
از ازدحام آدم و آزار خسته ام
اینک زمان دفن زمین در هراس توست
از دست های بی حس و بی کار خسته ام
از راز دکمه های مسلط به عصر خون
از این همه شواهد و انکار خسته ام
قصد اقامتی ابدی دارد این غروب
از شهر بی طلوع تبهکار خسته ام
من بی رمق ترین نفس این حوالی ام
از بودن مکرر بر دار خسته ام
من با عبور ثانیه ها خرد می شوم
از حمل این جنازه ی هشیار خسته ام



شاعر این شهر قشنگ رو نمی دونم

قسمتی از شعر رو اندیشه فولادوند در فیلم سرباز های جمعه ساخته مسعود کیمیایی 1382 استفاده کرد.

ضمناً شعر کامل رو از وبلاگ زیبایی با عنوان آدمک ها برداشته ام.

نوشته شده توسط رضا در دوشنبه نهم شهریور 1388 ساعت 2:2 | لینک ثابت |
مادر بزرگم میگوید زمان قدیم آدمهایی که میشناختم و روزه میگرفتند خیلی زیاد بود

 و امروز آدم هایی که میشناسم که روزه نمیگیرند خیلی خیلی زیاد است!


(دکتر سروش: اگر به زور بخوای مردم رو به بهشت بفرستی مردم ترجیح میدهند با پای خودشان بروند جهنم!)



برداشتی از وبلاگ رفیق عزیزم فرید

www.sorryeshgh.blogfa.com

نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 ساعت 4:1 | لینک ثابت |

شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای، باران

باران

نوشته شده توسط رضا در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388 ساعت 21:54 | لینک ثابت |

خداحافظ همين حالا، همين حالا كه من تنهام
خداحافظ به شرطي كه بفهمي تر شده چشمام
خداحافظ كمي غمگين، به ياد اون همه ترديد
به ياد آسموني كه منو از چشم تو ميديد
اگه گفتم خداحافظ نه اينكه رفتنت ساده اس
نه اينكه ميشه باور كرد دوباره آخر جاده اس
خداحافظ واسه اينكه نبندي دل به رؤيا ها
بدوني بي تو و با تو، همينه رسم اين دنيا
خداحافظ

خداحافظ

همين حالا

نوشته شده توسط رضا در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 ساعت 15:0 | لینک ثابت |
دل ما اونقده پاره ست
موندنش مرگ دوباره است
آسمون سينه ما
خيلي وقته بي ستاره ست
هميني كه باقي مونده
واسه دلخوشي توبشكن
تيكه تيكه هامو بردن
آخرينشم تو بكن.

***

دل و دین و عقل و هوشم ، همه را به آب دادی
ز ِِِِِِِِِِ کدام باده ساقی ، به من خراب دادی ؟

دل عالمی ز ِِِِِِِِِ جا شد ، چو نقاب بر گشودی
دو جهان به هم بر آمد ، چو به زلف تاب دادی

همه کس نصیب دارد ز نشاط و شادی امّا
به من ِِِِِ غریب ِِِِِِِِ مسکین ، غم بی حساب دادی


***
روم به جای دگر ، دل دهم به یار دگر
هوای یار دگر دارم و دیار دگر

به دیگری دهم این دل که خوار کرده ی توست
چرا که عاشق نو ، دارد اعتبار دگر

خبر دهید به صیّاد ما ، که ما رفتیم
به فکر صید دگر باشد و شکار دگر

***

افسوس كه بي فايده فرسوده شديم
وز داس سپهر سرنگون سوده شديم

دردا وندامتا كه تا چشم زديم
نابوده به كام خويش نابوده شديم



نوشته شده توسط رضا در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388 ساعت 14:56 | لینک ثابت |

  

نوشته شده توسط رضا در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 ساعت 22:45 | لینک ثابت |

نوشته شده توسط رضا در سه شنبه هفدهم دی 1387 ساعت 0:19 | لینک ثابت |

"بدون شرح"

پرسه ها

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده توسط رضا در شنبه چهاردهم دی 1387 ساعت 13:30 | لینک ثابت |
یادمه می گفتن: بچه كه هستيم، كم كم چيزايي رو ازمون مي گيرن،

كه تا آخر عمر دنبالشون مي دويم...

بدون ترس از اينكه ماشين بهمون بزنه دنبال يه پروانه مي دويديم وسط خيابون...

بعد هي ترسوندمون...

پرسه ها

نوشته شده توسط رضا در شنبه چهاردهم دی 1387 ساعت 13:3 | لینک ثابت |

هميشه نگاهي رو باور کن که وقتي از ان دور شدي در انتظارت بماند

من صورت پیری دیده ام پر چین و چروک از هیچ،

و نیز صورت صافی را که همه چیز در آن حک شده بود

نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه یازدهم دی 1387 ساعت 1:6 | لینک ثابت |

شنديم مي خواي بري باز من و تنها بذاري

 هرچي ياد و خاطره ست پشت دلت جا بذاري

 شنيدم گفتي نگاهش واسه چشمام عاديه

هر چيزي حدي داره محبتاش زياديه

شنيدم يه مدتي مي خواي ازم دوري كني

اينه رسمش كه با اين ديوونه اينجوري كني

شنيدم همين روزا بازم مي خواي بري سفر

بسلامت ! عزيزم اما همينجور بي خبر

شنديم خسته شدي از بازياي سرنوشت

نكنه اينبار ديگه بي من مي خواي بري بهشت

شنيدم گفتي كه سرنوشتمون دست خداست

اما تو خوب مي دوني حسابت از همه جداست.

نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه یازدهم دی 1387 ساعت 0:56 | لینک ثابت |

 

 

 

... شاد بودن بزرگترین انتقامی است که می توان از زندگی گرفت ...

نوشته شده توسط رضا در جمعه ششم دی 1387 ساعت 17:34 | لینک ثابت |
{   }

نوشته شده توسط رضا در دوشنبه یازدهم آذر 1387 ساعت 12:48 | لینک ثابت |

 حالا كه گريه دواي دردمه

چرا چشمام اشكاشو كن مي ياره

               

نوشته شده توسط رضا در یکشنبه سوم آذر 1387 ساعت 15:55 | لینک ثابت |
خداوندا...

تقديرم را زيبا بنويس:

كمك كن آنچه تو زود مي خواهي، من دير نخواهم

و آنچه تو دير مي خواهي من زود نخواهم

 

دكتر شريعتي

نوشته شده توسط رضا در یکشنبه سوم آذر 1387 ساعت 15:31 | لینک ثابت |

 

آمده ایم با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم نه به هر قیمتی زندگی کنیم.

نوشته شده توسط رضا در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 ساعت 14:33 | لینک ثابت |