اگر چه دستانش
از ابتذال شکننده تر بود
هراس من باری
همه از مردن در سر زمینیست
که مزد گور کن
از بهای آزادی آدمی
افزون باشد
سوختن، ساختن
جستن، یافتن
و آنگاه به اختیار برگزیدن
و از خویشتن خویش
بارو یی پی افکندن
اگر مرگ را
از این همه ارزشی
افزون باشد
حاشا ،حاشا
که هرگز از مرگ هراسیده باشم
شاملو
پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون... بعد از یک ماه پسرک مرد... وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد... دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده... دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد... میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!
از سرفه های چرکی سیگار خسته ام
دیگر دلم هم برای تو پر نمی زند
از آن نگاه رذل طعمه دار خسته ام
اشعار من محلل بحران کوچه نیست
زین کرکسان لاشه به منقار خسته ام
از بس چریده ام به ولع در کتابها
از دیدن حضور علفزار خسته ام
چیزی مرا به قسمت بودن نمی برد
از وا ژه ی دو وجهی تکرار خسته ام
از قصه های گرم و نفس های سرد شب
از درس و بحث خفته در اشعار خسته ام
هر گوشه از اتاق بهشتی ست بی نظیر
از ازدحام آدم و آزار خسته ام
اینک زمان دفن زمین در هراس توست
از دست های بی حس و بی کار خسته ام
از راز دکمه های مسلط به عصر خون
از این همه شواهد و انکار خسته ام
قصد اقامتی ابدی دارد این غروب
از شهر بی طلوع تبهکار خسته ام
من بی رمق ترین نفس این حوالی ام
از بودن مکرر بر دار خسته ام
من با عبور ثانیه ها خرد می شوم
از حمل این جنازه ی هشیار خسته ام
شاعر این شهر قشنگ رو نمی دونم
قسمتی از شعر رو اندیشه فولادوند در فیلم سرباز های جمعه ساخته مسعود کیمیایی 1382 استفاده کرد.
ضمناً شعر کامل رو از وبلاگ زیبایی با عنوان آدمک ها برداشته ام.
و امروز آدم هایی که میشناسم که روزه نمیگیرند خیلی خیلی زیاد است!
(دکتر سروش: اگر به زور بخوای مردم رو به بهشت بفرستی مردم ترجیح میدهند با پای خودشان بروند جهنم!)
برداشتی از وبلاگ رفیق عزیزم فرید
www.sorryeshgh.blogfa.com
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای، باران
باران
خداحافظ همين حالا، همين حالا كه
من تنهام
خداحافظ به شرطي كه بفهمي تر شده چشمام
خداحافظ كمي غمگين، به ياد اون همه ترديد
به ياد آسموني كه منو از چشم
تو ميديد
اگه گفتم خداحافظ نه اينكه رفتنت ساده اس
نه اينكه ميشه باور كرد
دوباره آخر جاده اس
خداحافظ واسه اينكه نبندي دل به رؤيا ها
بدوني بي تو و با
تو، همينه رسم اين دنيا
خداحافظ
خداحافظ
همين حالا
موندنش مرگ دوباره است
آسمون سينه ما
خيلي وقته بي ستاره ست
هميني كه باقي مونده
واسه دلخوشي توبشكن
تيكه تيكه هامو بردن
آخرينشم تو بكن.
***
دل و دین و عقل و هوشم ، همه را به آب دادی
ز ِِِِِِِِِِ کدام باده ساقی ، به من خراب دادی ؟
دل عالمی ز ِِِِِِِِِ جا شد ، چو نقاب بر گشودی
دو جهان به هم بر آمد ، چو به زلف تاب دادی
همه کس نصیب دارد ز نشاط و شادی امّا
به من ِِِِِ غریب ِِِِِِِِ مسکین ، غم بی حساب دادی
***
روم به جای دگر ، دل دهم به یار دگر
هوای یار دگر دارم و دیار دگر
به دیگری دهم این دل که خوار کرده ی توست
چرا که عاشق نو ، دارد اعتبار دگر
خبر دهید به صیّاد ما ، که ما رفتیم
به فکر صید دگر باشد و شکار دگر
***
افسوس كه بي فايده فرسوده شديم
وز داس سپهر سرنگون سوده شديم
دردا وندامتا كه تا چشم زديم
نابوده به كام خويش نابوده شديم

"بدون شرح"

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
كه تا آخر عمر دنبالشون مي دويم...
بدون ترس از اينكه ماشين بهمون بزنه دنبال يه پروانه مي دويديم وسط خيابون...
بعد هي ترسوندمون...

هميشه نگاهي رو باور کن که وقتي از ان دور شدي در انتظارت بماند

من صورت پیری دیده ام پر چین و چروک از هیچ،
و نیز صورت صافی را که همه چیز در آن حک شده بود

شنديم مي خواي بري باز من و تنها بذاري
هرچي ياد و خاطره ست پشت دلت جا بذاري
شنيدم گفتي نگاهش واسه چشمام عاديه
هر چيزي حدي داره محبتاش زياديه
شنيدم يه مدتي مي خواي ازم دوري كني
اينه رسمش كه با اين ديوونه اينجوري كني
شنيدم همين روزا بازم مي خواي بري سفر
بسلامت ! عزيزم اما همينجور بي خبر
شنديم خسته شدي از بازياي سرنوشت
نكنه اينبار ديگه بي من مي خواي بري بهشت
شنيدم گفتي كه سرنوشتمون دست خداست
اما تو خوب مي دوني حسابت از همه جداست.
... شاد بودن بزرگترین انتقامی است که می توان از زندگی گرفت ...
حالا كه گريه دواي دردمه
چرا چشمام اشكاشو كن مي ياره

تقديرم را زيبا بنويس:
كمك كن آنچه تو زود مي خواهي، من دير نخواهم
و آنچه تو دير مي خواهي من زود نخواهم
دكتر شريعتي
آمده ایم با زندگی کردن قیمت پیدا کنیم نه به هر قیمتی زندگی کنیم.

