تبليغاتX
ناگهان چه زود دیر می شود

ناگهان چه زود دیر می شود

(پرسه ها)

اگر:

 

5 = 1

25 = 2

125 = 3

625 = 4

? = 5
 
برای مشاهده جواب پائین بروید ...
ولی قبل از آن که جواب را ببینید، دوباره فکر کنید ...

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

جای علامت سوال باید عدد 1 را قرار داد.
اگر قبول ندارید خط اول را به یاد بیاورید

5=1

.

نتیجه‌گیری اخلاقی : مسائل ساده زندگی را بیخود پیچیده نکنید.

 

نوشته شده در 91/02/30ساعت 12:24 توسط رضا | |

هیچ کس فنجان قهوه ام را نخوانده است

بی آن که تو را در آن نبیند، ـ

هیچ کس خطوط کف دستم را ندیده است

بی آن که چهار حرف از اسم تو را بگوید، ـ

همه چیز را می شود حاشا کرد

جز عطر آن که دوستش داری ، ـ

همه چیز را می شود نهان کرد

جز صدای گام زنی که در درونت راه می سپرد، ـ

با همه چیزی می شود جدال کرد

جز زنانگی تو. ـ

.

.

بر سر ما چه خواهد آمد

در آمد و شد هایمان

اکنون که تمامی کافه ها چهره ما را به یاد دارند

و تمامی پیاده رو ها به نغمه گام های ما خو کرده اند؟ـ

ما در معرض جهانیم

چون مهتابی رو به دریا


نزار قبانی-شاعر سوری

نوشته شده در 91/02/30ساعت 6:52 توسط رضا | |

وقتي تو نيستي

نه هست هاي ما

چونان که بايدند

نه بايد ها ...

مثل هميشه آخر حرفم

و حرف آخرم را

با بغض مي خورم

عمري است

لبخند هاي لاغر خود را

در دل ذخيره مي کنم :

باشد براي روز مبادا !

اما

در صفحه هاي تقويم

روزي به نام روز مبادا نيست

آن روز هر چه باشد

روزي شبيه ديروز

روزي شبيه فردا

روزي درست مثل همين روزهاي ماست

اما کسي چه مي داند ؟

شايد

امروز نيز روز مبادا باشد !

وقتي تو نيستي

نه هست هاي ما

چونان که بايدند

نه بايدها ...

هر روز ... بي تو ... روز مباداست !


قیصر امین پور

نوشته شده در 91/02/27ساعت 22:47 توسط رضا | |

روزگار!!!!

که چنین سخت به من می گیری...

با خبر باش که پژمردن من آسان نیست...

گرچه دلگیر تر از دیروزم...

گرچه فردای غم انگیز مرا می خواند...

لیک باور دارم

دلخوشی ها کم نیست...

زندگی باید کرد...!
نوشته شده در 91/02/24ساعت 20:16 توسط رضا | |

سانسور میکنم
خودم را
هر روز
هاشورهایم را زیاد میکنم
تا روئیت نشوم
نمیخواهم
از چشمانت بیفتم
از دلت
که راندی مرا!!!
مگر
سیب

چیده بودم؟؟!!

............................

شعر از خانم س سارجالو
نوشته شده در 91/02/23ساعت 15:37 توسط رضا | |

 

نوشته شده در 91/02/22ساعت 21:55 توسط رضا | |

 

هنوز میتونم کتاب بخونم

این یه نشونه خوبه

پس عینک نیازی نیست

داد،بیداد

عزیزم

ببار ای بارون ببار استاد

فحش، جیغ

هورا

پس صداهارم میشنوم!

آفرین دارن این گوشا

امتحان میکنیم

بگم؟ بگو

یک دو سه چهار

اوه،پس زبونمم کار میکنه

تا خونه تو هم

پیاده میام

پس به پاهامم امیدی هست!

دارم اینا رو تایپ میکنما

هه هه

یه خبر خوبه دیگه

دستامم سالمن

چند تا نفس عمیق

خیلی خوبه

بینیم میگم

مشکلی نداره!

آخ یادم رفت

قلبم!!!!!!!!!!!!!!!!

چه جالب

فکر کنم نمیزنه

با خودم میگم

ای بابا

جونت سلامت!!!

قلب به چه کارت میاد آخه!!!!

بابا مرده متحرکم

میتونه سالم باشه!!!

فقط باید خودت بخوای

پس دیدی حالم خوبه!!

مغزم!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

..................................................

 

س سارجالو

نوشته شده در 91/02/15ساعت 15:16 توسط رضا | |

ما به دنیا اومدیم

اما این دنیا بود که به ما نیومد............

نوشته شده در 91/02/05ساعت 22:19 توسط رضا | |

خسته از تمام روزمرگي ها نشسته ام و فيس بوکم را به صحبت ميگيرم

عکس دوستاني را ميبينم آنور ِ مرز هاي ممنوعه

که به کنسرت داريوش ميروند و شوق چشمشان

شبيه مشروب دستشان لبريز است

خوشحالشان ميشوم ...

آزادي را در چشم هايشان خيره ميشوم و لبخند ميزنم / تلخ لبخند ميزنم

دلم برايشان تنگ شده و چه خوب که دلشان با چيز هايي سرگرم است که

در خانه ي پدري ، جايي براي اکران نداشت

به خودم مي انديشم که درگير ِ رفتنم ...

شبيه سربازي که آنقدر از شکست مطمئن است

که فرار را به قراري که با تمام مرز هاي کشورش بسته ترجيح ميدهد

مي دانم روزي دلم براي تمام آنچه ايران است تنگ مي شود

دلم براي ميدان انقلابش و آن همه چشم خسته که از سر کار مي آيند

و چه دوست داشتني تو را آدم حساب نميکنند ....

براي کافه نادري ... که جاي قهوه بوي شعر از حواليش مي آمد

براي تمام قهوه فرانسه هاي دست چندمي که

در گودو ، تمدن ، هنر ، سپيدگاه ... خوردم و

دلم را به چشم هاي گارسونش خوش ميکردم که هميشه شکر را جا ميگذاشت

براي تمام راننده تاکسي هايي که از فشار تنهايي ، مرا به حرف ميگرفتند

و چه شيرين بود وقتي يک راننده تاکسي با تو از نيچه حرف ميزند

يا وقتي پينک فلويد ميگذارد و شروع ميکند به ترجمه کردنش

دلم براي تمام چارشنبه سوري هايش ...

که دختر همسايه ، غريبيگي هايش را براي يک شب کنار ميگذاشت

و دور آتش سرخپوستي ميرقصيديم

دلم براي دلهره ي مشروب خريدنش تنگ ميشود... که به هزار نفر رو ميزدي

آخرش چيپس و ماست و صداي هايده تو را از ديسکو هاي وگاس هم فرا تر ميبرد

براي تمام نان هايي که در کودکي ميخريديم

زنبيل به دست به خيابان ميزديم و با دوچرخه هايمان

به تمام الگانس ها پز ميداديم

براي جاده کندوان و تمام جيغ هايي که ميکشيديم و دعا ميکرديم

تمام تونل ها براي يک روز هم که شده قد بکشند

...

هرچه با خودم تقلا ميکنم ميبينم هنوز هم ترجيح مي دهم آلبوم ابي را

با بدختي بگيرم تا اينکه مشروب به دست فرياد بزنم : خلـــــــــيج رو بخون ،

خليج

هنوز ترجيح مي دهم روي ميز هاي کافه نادري ،

درگير پيدا کردن ِ جاي فروغ باشم تا اينکه در شانزاليزه ،

قهوه ام را با لهجه ي فرانسوي بخورم

هنوز دلم ميخواهد راننده تاکسي برايم از نيچه بگويد و من ذوق کنم

 ....

 

هنوز دلم ميخواهد پارک پرواز بلند ترين جاي دنيا باشد ....

هنوز دلم ميخواهد تمام پارتي ها ، به پتو هاي چسبيده به پنجره مجهز شود

ميداني ؟ فقر ، يک صميميت احمقانه مي آورد ، که هيچ فلسفه اي از پس تعبير

لذتش بر نيامده

 ...

بايد رفتنم را به عقب بيندازم ....

من دلم هنوز گير ِ اسم کوچه هاييست که جبهه نرفته شهيد شدند

هنوز دلم پيش تخفيفيست که مادر / چانه اش را ميزد

هنوز دلم تنگ تمام اتفاق هاييست که در مرز هاي ايران ميفتد

هنـــــــــــــــوز دلم گير ِ تمام ميدان هاي شهر است که از هر فاصله اي

داد ميزنند : آزادي ...يک نفر ... آزادي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 .

 .

 .

اين فرودگاه هر چقدر مجهز باشد ، دلبستگي هاي مرا بلند نمي کند

آقاي راننده ... حميرا بگذار ... دربست ... تمام تهران را بگرديم

*دلم نرفته ... تنگ شده براي ماندنم** ...........

نوشته شده در 90/11/08ساعت 15:14 توسط رضا | |

 

یک عمر انفجار بدون صدا و دود

حق السکوت شاهد آن ماجرا نبود

خائن‌ترین مسلح این خاطره منم

بر تن سپر به سر، هذیان کلاه خود

من در خشاب تفته و ارزان اعتراف

بندم به بند تیغ، رهایم ز بند ناف

امشب تقاص می‌دهم این تکه شعر را

یک مشت اعتراف چرند و گپ گزاف

آن شب پس از تلاش برای شروع شعر

من در کنار آینه‌ها منفجر شدم

تنها سگ سپید گچی در اتاق بود

تا بی‌نهایت هیجان منکسر شدم

اندام خشک ترجمه‌ی آخرین کتاب

روی زمین، کنار کمد، تکه تکه شد

تندیس آهنین زمان از وسط شکست

تکرار ترد ثانیه‌ها لکه لکه شد

زیر موکت که چسب و رکود و سکونت است

یک ایل مار کله به کله برآمدند

انگشت شست دست چپم زیر چرخ ماند

هی کوک خورد و کوک، که یکباره در زدند

ارواح پشت در سه دفاعیه داشتند

دندان نیش در من ِ عاریه کاشتند

دندان نیش آلت و ابزار خودخوری‌ست

گفتند و فک به فک به دهانم گذاشتند

حق السکوت من عدم انفجار بود

یک عمر لثه‌های من انبار دار بود

تنها سگ سپید گچی در اتاق ماند

میلم به خود خوری، کلمات قصار بود

یک عمر انفجار بدون صدا و دود

حق السکوت شاهد این ماجرا نبود

خائن‌ترین مسلح این خاطره منم

بر تن سپر به سر، هذیان کلاه خود

 

  اندیشه فولادوند (بازیگر سریال شیدایی در نقش افسانه)

نوشته شده در 90/10/24ساعت 22:50 توسط رضا | |

روبه راهم

.

.

.

.

.

.

.

راهی که رفته ای ....................................................

نوشته شده در 90/09/10ساعت 3:31 توسط رضا | |

انشای دخترده ساله


موضوع انشا: میخواهید چه کاره بشوید؟


"
می خواهم فـاحـشــه بشوم " . شاید اولین باراست که یک دختر بچه ده ساله چنین شغلی را انتخاب کرده است... از متن انشاء:

.....
خوب نمی دانم که فـاحـشــه ها چه کار می کنند ولی به نظرم شغل خوبی است. خانم همسایه ما فـاحـشــه است. این را مامان گفت. تا پارسال دلم می خواست مثل مادرم پرستار بشوم. پدرم همیشه مخالف است. حتی مامان هم دیگر کار نمی کند. من هم پشیمان شدم. شاید اگر مامان هم مثل خانم همسایه بشود بهتر باشد او همیشه مرتب است. ناخن هایش لاک دارند و همیشه لباس های قشنگ می پوشد. ولی مامان همیشه معمولی است. مامان خانم همسایه را دوست ندارد. بابا هم پیش مامان می گوید خانم خوبی نیست. ولی یک بار که از مدرسه بر می گشتم بابا از خانه آن خانم بیرون آمد. گفت ازش سوال کاری داشته. بابای من ساختمان می سازد. مهندس است. ازش پرسیدم یعنی فـاحـشــه ها هم کارشان شبیه مهندس های ساختمان است؟ خانم همسایه هنوز دم در بود. فقط کله اش را می دیدم. بابا یکی زد در گوشم ولی جوابم را نداد. من که نفهمیدم چرا کتکم زد. بعد من را فرستاد تو و در را بست.

... من برای این دوست دارم فـاحـشــه بشوم چون فکر می کنم آدم های مهمی هستند. مامان همیشه می گوید که مردها به زن ها احترام نمی گذراند. ولی مرد ها همیشه به خانم همسایه احترام می گذارند مثلا همین بابای من. زن ها هم همیشه با تعجب نگاهش می کنند، شاید حسودی شان می شود چون مامانم می گوید زنها خیلی به هم حسودی می کنند. خانم همسایه خیلی آدم مهمی است. آدم های زیادی به خانه اش می آیند. همه شان مرد هستند. برای من خیلی عجیب است که یک زن رئیس این همه مرد باشد. بعضی هایشان چند بار می آیند. بعضی وقت ها هم این قدر سرش شلوغ است که جلسه هایش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار می کند. همکار هایش اینقدر دوستش دارند که برایش تولد گرفتند. من پشت در بودم که یکی از آنها بهش گفت تولدت مبارک. بابا می خواست من را ببرد پارک، بهش گفتم امروز تولد خانم همسایه است. گفت می دانم. آن روز من تصمیم گرفتم فـاحـشــه بشوم چون بابا تولد مامان را هیچ وقت یادش نمی ماند. تازه خانم همسایه خیلی پول در می آورد. زود زود ماشین هایش را عوض می کند. فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که می آیند دنبالش. این ور و آن ور می برند... من هنوز با مامان و بابا راجع به این موضوع صحبت نکردم. امیدوارم بابا مثل کار مامان با کار من هم مخالفت نکند " ..... 

نوشته شده در 90/08/04ساعت 17:10 توسط رضا | |

تلاش كنيد همان گونه باشید كه مي گوييد.

تلاش كنيد همان گونه رفتار كنيد كه از ديگران انتظار داريد.

تلاش كنيد همان گونه رفتار كنيد كه گرفتار عذاب وجدان نشويد.

تلاش كنيد تا راست گويي و صداقت عادت شما شود.

تلاش كنيد هميشه دنبال يادگيري باشيد.

تلاش كنيد با پيدا كردن دوستان جديد دوستان قديمي را هم حفظ كنيد.

تلاش كنيد براي خوب كار كردن خوب هم استراحت كنيد.

تلاش كنيد هميشه براي اطرافيانتان جذاب باشيد.

تلاش كنيد اگر از كسي رنجيده ايد، با خود او صحبت كنيد، نه پشت سر او.

تلاش كنيد وقتي به موفقيتي مي رسيد، آنهايي كه در اين راه به شما كمك كرده اند را فراموش نكنيد.

تلاش كنيد تا عهدي شكسته نشود و اگر هم مي شكند ،شما نباشيد.

تلاش كنيد تا باور كنيد ديگران وظيفه اي در قبال شما ندارند و عامل سعادت يا شقاوت هر كس خود اوست.

تلاش كنيد قدردان لطف ديگران باشيد و با رفتار و گفتارتان آنها را از محبت پشيمان نكنيد.

تلاش كنيد به هر چيز آنقدر بها بدهيد كه استحقاقش را دارد.

تلاش كنيد دنيا را با زيبايي هايش ببينيد...

 

نوشته شده در 90/07/27ساعت 13:17 توسط رضا | |

P  A  R  3  H  A

نوشته شده در 90/07/19ساعت 22:40 توسط رضا | |

تقریبا همه می توانند در برابر فلاکت و بدبختی مقاومت کنند. اگر می خواهی فردی را امتحان کنی، به او قدرت بده...


آبراهام لینکلن

نوشته شده در 90/06/19ساعت 13:39 توسط رضا | |

               

 

نوشته شده در 90/05/26ساعت 23:39 توسط رضا | |

نوشته شده در 90/05/10ساعت 9:25 توسط رضا | |

      

نوشته شده در 90/05/05ساعت 2:4 توسط رضا | |

(این داستان واقعی است)

امروز روز دادگاه بود ومنصور ميتونست از همسرش جدا بشه.منصور با خودش زمزمه كرد چه دنياي عجيبي دنیای ما. يك روز به خاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمي شناختم وامرو به خاطر طلاقش خوشحالم.
ژاله و منصور 8 سال دوران كودكي رو با هم سپري كرده بودند.انها همسايه ديوار به ديوار يگديگر بودند ولي به خاطر ورشكسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا بديهي هاشو و بده بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون.بعد از رفتن انها منصور چند ماه افسرده شد. منصور بهترين همبازي خودشو از دست داده بود.
7سال از اون روز گذشت منصور وارد دانشگاه حقوق شد.
دو سه روز بود که برف سنگيني داشت مي باريد منصور كنار پنچره دانشگاه ايستا ده بود و به دانشجوياني كه زير برف تند تند به طرف در ورودی دانشگاه مي آمدند نگاه مي كرد. منصور در حالي كه داشت به بيرون نگاه مي كرد يك آن خشكش زد ژاله داشت وارد دانشگاه مي شد.
منصور زود خودشو به در ورودي رساند و ژاله وارد شده نشده بهش سلام كرد ژاله با ديدن منصور با صدا گفت: خداي من منصور خودتي.بعد سكوتي ميانشان حكم فرما شد منصور سكوت رو شكست و گفت : ورودي جديدي ژاله هم سرشو به علامت تائيد تكان داد.منصور و ژاله بعد از7 سال دقايقي باهم حرف زدند و وقتي از هم جدا شدند درخت دوستي كه از قديم ميانشون بود بيدار شد .از اون روز به بعد ژاله ومنصور همه جا باهم بودند آنها همديگر و دوست داشتند و این دوستی در مدت کوتاه تبديل شد به يك عشق بزرگ، عشقي كه علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا مي داشت
منصور داشت دانشگاه رو تموم مي كرد وبه خاطر اين موضوع خيلي ناراحت بود چون بعد از دانشگاه نمي تونست مثل سابق ژاله رو ببينه به همين خاطر به محض تمام شدن دانشگاه به ژاله پيشنهاد ازدواج داد و ژاله بي چون چرا قبول كرد طي پنچ ماه سور سات عروسي آماده شد ومنصور ژاله زندگي جديدشونو اغاز كردند. يه زندگي رويايي زندگي كه همه حسرتشو و مي خوردند. پول، ماشين آخرين مدل، شغل خوب، خانه زيبا، رفتار خوب، تفاهم واز همه مهمتر عشقي بزرگ كه خانه اين زوج خوشبخت رو گرم مي كرد.
ولي زمانه طاقت ديدن خوشبختي اين دو عاشق را نداشت.
در يه روز گرم تابستان ژاله به شدت تب كرد منصور ژاله رو به بيمارستانهاي مختلفي برد ولي همه دكترها از درمانش عاجز بودند بيماري ژاله ناشناخته بود.
اون تب بعد از چند ماه از بين رفت ولي با خودش چشمها وزبان ژاله رو هم برد وژاله رو كور و لال کرد.منصور ژاله رو چند بار به خارج برد ولي پزشكان انجا هم نتوانستند كاري بكنند.
بعد از اون ماجرا منصور سعي مي كرد تمام وقت آزادشو واسه ژاله بگذاره ساعتها براي ژاله حرف مي زد براش كتاب مي خوند از آينده روشن از بچه دار شدن براش مي گفت.
ولي چند ماه بعد رفتار منصور تغير كرد منصور از اين زندگي سوت و كور خسته شده بود و گاهي فكر طلاق ژاله به ذهنش خطور مي كرد.منصور ابتدا با اين افكار مي جنگيد ولي بلاخره تسليم اين افكار شد و تصميم گرفت ژاله رو طلاق بده.در اين ميان مادر وخواهر منصور آتش بيار معركه بودند ومنصوررا براي طلاق تحریک می کردند. منصور ديگه زياد با ژاله نمی جوشید بعد از آمدن از سر كار يه راست مي رفت به اتاقش.حتي گاهي مي شد كه دو سه روز با ژاله حرف نمي زد.
يه شب كه منصور وژاله سر ميز شام بودن منصور بعد از مقدمه چيني ومن ومن كردن به ژاله گفت: ببین ژاله می خوام یه چیزی بهت بگم. ژاله دست از غذا خوردن برداشت و منتظر شد منصور حرفش رو بزنه منصور ته مونده جراتشو جمع کرد و گفت من ديگه نمي خوام به اين زندگي ادامه بدم يعتي بهتر بگم نمي تونم. مي خوام طلاقت بدم و مهريتم....... دراينجا ژاله انگشتشو به نشانه سكوت روي لبش گذاشت وبا علامت سر پيشنهاد طلاق رو پذيرفت.
بعد ازچند روزژاله و منصور جلوي دفتري بودند كه روزي در انجا با هم محرم شده بودند منصور و ژاله به دفتر طلاق وازدواج رفتند و بعد از مدتي پائين آمدند در حالي كه رسما از هم جدا شده بودند.منصور به درختي تكيه داد وسيگاري روشن كرد وقتي ديد ژاله داره مياد به طرفش رفت و ازش خواست تا اونو برسونه به خونه مادرش.ولي در عين ناباوري ژاله دهن باز كرده گفت: لازم نكرده خودم ميرم بعد عصاي نايينها رو دور انداخت ورفت.و منصور گیج منگ به تماشاي رفتن ژاله ايستاد
ژاله هم مي ديد هم حرف مي زد منصو گيج بود نمي دونست ژاله چرا اين بازي رو سرش آورده منصور با فرياد گفت من كه عاشقت بودم چرا باهام بازي كردي..منصور با عصبانيت و بغض سوار ماشين شد و رفت سراغ دكتر معالج ژاله.
وقتي به مطب رسيد تند رفت به طرف اتاق دكتر و يقه دكتر و گرفت وگفت:مرد نا حسابی من چه هيزم تري به تو فروخته بودم. دكتر در حالي كه تلاش مي كرد يقشو از دست منصور رهاكنه منصور رو به آرامش دعوت می كرد بعد از اينكه منصور کمی آروم شد دكتر ازش قضيه رو جويا شد. وقتي منصور تموم ماجرا رو تعريف كرد دكتر سر شو به علامت تاسف تكون داد وگفت:همسر شما واقعا كور لال شده بود ولي از یک ماه پيش يواش يواش قدرت بينايي وگفتاريش به كار افتاد و سه روز قبل كاملا سلامتيشو بدست آورد.همونطور كه ما براي بيماريش توضيحي نداشتيم براي بهبوديشم توضيحي نداريم.سلامتي اون يه معجزه بود. منصور ميون حرف دكتر پريد گفت پس چرا به من چيزي نگفت.دكتر گفت: اون مي خواست روز تولدتون موضوع رو به شما بگه. منصور صورتشو ميان دستاش پنهون كرد و به بی صدا اشک ریخت فردا روز تولدش بود...

نوشته شده در 90/04/31ساعت 13:24 توسط رضا | |

نوشته شده در 90/04/18ساعت 3:42 توسط رضا | |