چیز خاصی لازم نیست
یک صندلی
چند عدد کتاب
و یک دوست خوب خوب
که صندلی را از زیرم بکشد...

در حصار وهممان هرگز نمی گنجید
آنچه ما کردیم
خشت آخرین آرزوتان بود.
..................................................................................................
سرد است
و بادها خطوط مرا قطع می کنند
آیا دراین دیارکسی هست که هنوز
ازآشنا شدن
با چهره ی فنا شده ی خویش
وحشت نداشته باشد

آنکه دائم هوس سوختن ما می کرد
کاش می آمد و از دور تماشا می کرد
کسی خط دل ما رو نخوندش
همه رفتن ولی این دل ما رو
همون که فکر نمی کردیم سوزوندش
هراس من ، باری ،همه از مردن در سرزمینی است که مزد گورکن از
آزادی آدمی افزون باشد .


سیه چشمی به کار عشق استاد
به من درس محبت یاد می داد
مرا از یاد برد ولی من. . .
بجز او عالمی بردم از یاد!؟
می پرسی که چرا محو تماشای منی
آنقدر محو که حتی مژه بر هم نزنی
مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشمان تو حتی مژه بر هم زدنی
چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد.
تو گناهی هستی که من معصومانه به تو مرتکبم
........................................................................................................
یادم می آید بچه که بودیم
کفشهایمان را اشتباهی پایمان می کردیم
حالا که بزرگ شده ایم..............
فقط کفشهایمان اشتباهی نیست !!!!!!!!!؟

.....................................................................................................................................
دنگ
دنگ... دنگ...
لحظه ها می گذرد.
آنچه بگذشت، نمی آید باز.
قصه ای هست که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز...

....................................................................................................................................
دل من
دل من چه خردسال است
ساده می نگرد
ساده می خندد
ساده می پوشد
دل من از تبار دیوارهای کاهگلی است
ساده می افتد
ساده می شکند
و ساده می میرد
دل من تنها سخت می گرید...
............................................................................
نگاه
از راه نرسیده می روی
بی سلام و بی خداحافظی
در انتظار طلوعت، به غروب می رسم
ماه من! روی مپوشان
نه سلامت را می خواهم و نه خداحافظ
تو فقط نگاهم کن...
.............................................................................

..............................................................................
سیب سرخ
در لابه لای خاطرات گمشده ام
به دنبال چیزی می گردم
آنقدر آنها را مرور کرده ام
که رنگ تمام شان
از رو رفته است!
و تمام شعرهایم
معنی عشق را از یاد برده است
آخرین صفحه را می گشایم
با این امید
که بیابم
گمشده خود را...
آری،
همان است:
سیب سرخ
که رنگ تمام خاطراتم را
از بوی بهشت
عطرآگین کرده است
او، همان است:
سیب سرخ...
............................................................................
بگوید بر گورم بنویسند
زندگی را دوست داشت
ولی ان را نشناخت
مهربان بود
ولی مهر نورزید
طبیعت را دوست داشت
ولی از ان لذت نبرد
در ابگیر قلبش جنب جوش بود
ولی کسی بدان راه نیافت
در زندگی احساس تنهای می نمود
ولی هرگز دل بکسی نداد
و خلاصه بنویسید
زنده بودن را برای زندگی کردن دوست داشت
نه زندگی را برای زنده بودن
![]()
فریدن فروغی![]()
![]()
..........................................................................................................................................
تو نفس هایت را قدری جانانه بکش...
.............................................................................................................
وفا
غروب شد،خورشید غروب کرد
آفتاب گردان دنبال خورشید می گشت
ناگهان ستاره ای چشمک زد
آفتاب گردان سرش را پایین انداخت!!!.....
.................................................................................................
خوبرویان جهان رحم ندارد دلشان
باید از جان گذرد هر که شود همدمشان
روز اول که سرشتند گل پیکرشان
سنگی اندر گلشان بود همان شد دلشان

