همين الان کوتاهترين سطر شعر دنيا را نوشتم.
شما
ممکن است فکر کنيد که اين شعر احمقانه است!
اما
«من»
عالی است...
همين.
مايکل دوگان
.........................................................................................................................................
امروز كه محتاج توام جاي تو خاليست
فردا كه مي آيي به سراغم نفسي نيست
در من نفسي نيست ، نفسي نيست
در خانه كسي نيست
نكن امروز را فردا
بيا با ما كه فردايي نمي ماند
كه از تقدير و فال ما
در اين دنيا كسي چيزي نمي داند
تا آينه رفتم كه بگيرم خبر از خود
ديدم كه در آن آينه هم جز تو كسي نيست
من در پي خويشم به تو بر مي خورم اما
در تو شده ام گم به من دسترسي نيست
نكن امروز را فردا
دلم افتاده زير پا
بيا اي نازنين اي يار
دلم رو از زمين بردار
در اين دنياي وانفسا
تويي تنها ، منم تنها
نكن امروز را فردا
بيا با ما ، بيا با ما
امروز كه محتاج توام جاي تو خاليست
فردا كه مي آيي به سراغم نفسي نيست
در اين دنياي نا هموار
كه مي بارد به سر آوار
به حالِ خود مرا مگذار
رهايم كن از اين تكرار
در اين دنياي وانفسا
تويي تنها ، منم تنها
نكن امروز را فردا
بيا با ما ، بيا با ما
امروز كه محتاج توام جاي تو خاليست
فردا كه مي آيي به سراغم نفسي نيست
....................................................................................................................................................................................
گريه كنم يا نكنم آخر ماجرا رسيد
گريه كنم يا نكنم قصه به انتها رسيد
تو ميروي و آينه پر ميشود از بيكسي
از من سفر ميكني و به مرگ قصه ميرسي
ببين كه آب ميشود قطره به قطره قلب من
مرگ من و قصه ماست فاجعه جدا شدن
گريه كنم يا نكنم آخر ماجرا رسيد
گريه كنم يا نكنم قصه به انتها رسيد
تو جامهدان پر ميكني من خالي از جان ميشوم
يك لحظه در چشمم ببين ، ببين چه ويران ميشوم
بعد از تو با من چه كنم با من بيپناه من
كجاي شب پنهان شوم كجاي اين عاشقشكن
تو ميروي و جان من گور ترنم ميشود
خورشيدكي كه داشتم در شب من گم ميشود
چيزي نگو به آينه با رازقي حرفي نزن
براي بار آخرين تنها نگاهي كن به من
دل من دير زماني است که مي پندارد
دوستي نيز گلي است
مثل نيلوفر و ناز
ساقه ترد ظريفي دارد
بي گمان سنگدل است آنکه روا مي دارد
جان اين ساقه نازک را
دانسته
بيازارد
در زمبني که ضمير من و توست
از نخستين ديدار
هرسخن هر رفتار
دانه هاي است که مي افشانيم
برگ و باري است که مي رويانيم
آب وخورشيدو نسيمش مهر است
گر بدانگونه که بايست به بار آيد
زندگي را به دل انگيز ترين چهره بيارايد
آنچنان با تو درآميزد اين روح لطيف
که تمناي وجودت همه او باشد و بس
بي نيازد سازد از همه چيز و همه کس
زندگي گرمي دل هاي به هم پيو سته است
تا در آن دوست نباشد همه در ها بسته است
در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز
عطر جان پرور عشق
گر به صحراي نهادت نوزيده است هنوز
دانه ها را بايد از نو کاشت
آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان
خرج مي بايد کرد
رنج مي بايد برد
دوست مي بايد داشت
با نگاهي که در آن شوق برآرد فرياد
با سلامي که در ان نور ببارد لبخند
دست يکديگر را
بفشاريم به مهر
جام دل هامان را
مالامال از ياري غمخواري
بسپاريم به هم
بسرائيم به آواز بلند
شادي روي تو
اي ديده به ديدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست
تازه
عطر افشان
گل باران باد
راه ســــفر عاشق از گردنه بندان پر
نامـــــردم اگر از خون این باج نپردازم.

که مـــی میرم ز بی آبی
ولی با خــــواری و خفت
پی شبنم نمــــــی گردم.
آنان که حسین را خدا پندارند
از حق نگذر عجب خدایی دارند.

در حیرتم از مرام این مردم پست
این طایفه زنده کش مرده پرست
تا هست به ذلت بکشندش به جفا
تا مرد به عزت ببرندش سر دست

محرم ،ماه سرور شهیدان عالم بر همه شیعیان تسلیت باد.

