تبليغاتX
ناگهان چه زود دیر می شود <>
                 عیدتون مبارک

                 

نوشته شده توسط رضا در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 ساعت 15:53 | لینک ثابت |

شبی آرام چون دریای بی جنبش

سکون ساکت سنگین سرد شب

مرا در قعر این گرداب بی پایان می گیرد

دو چشم خسته ام را خواب می گیرد

من اما دیگر از هر خواب بیزارم

حرامم باد خواب و راحت و شادی

حرامم باد آسایش

من امشب باز بیدارم

   ........................................................ شعری از حمید مصدق...................................................       

نوشته شده توسط رضا در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 ساعت 18:33 | لینک ثابت |

تو به من خندي

و 

 نمي دانستي

من به چه دلهره از باغچه همسايه

سيب را دزديم

باغبان از پي من تند دويد

سيب را دست تو ديد

غضب آلوده به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز

سالها هست كه در گوش من

آرام، آرام

خش خش گام تو تكرار كنان، مي دهد آزارم

       و من انديشه كنان       

غرق اين پندارم

كه چرا خانه كوچك ما سيب نداشت.

نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385 ساعت 2:0 | لینک ثابت |

آنکه دائم هوس سوختن ما می کرد


کاش می آمد و از دور تماشا می کرد

نوشته شده توسط رضا در جمعه هجدهم اسفند 1385 ساعت 23:41 | لینک ثابت |

ای دل نگفتمت نرو راه عاشقی

رفتی بسوز این همه آتش سزای توست.

نوشته شده توسط رضا در جمعه یازدهم اسفند 1385 ساعت 20:42 | لینک ثابت |

مهربانی را در آن دیدم

وقتی که پسر بچه ای می خواست

با آبنباتش دریا را شیرین کند.

نوشته شده توسط رضا در یکشنبه ششم اسفند 1385 ساعت 9:20 | لینک ثابت |