آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همین جاست بخند
دست خطی که تو را عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند
آدمک مست نشی گریه کنی
کل دنیا سراب است بخند
آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخند.
شعر بالا رو یکی از رفیقام sms داده بود خیلی زیباست.
***
از میان کسانی که برای دعای باران به تپه ها می روند
تنها آنان که با خود چتری به همراه می برند به کار خود ایمان دارند.
"آنتوان چخوف"
آفتابی یکدست
سار ها آمده اند
تازه لادن ها بیدار شده اند
من اناری را می کنم دانه به دل می گویم
خوب بود این مردم
دانه های دلشان پیدا بود
.
.
.
سهراب
وقتي با لحن حريري ات قدم به شهر رويا هايم نهادي :
طفل نگاهم به خاطرت گريستن را فراموش کرد.
چه زيبا خند يدي اي فرشته
و
چه صادقانه لحن اندوهم را به حلاوت لبخند پاک کردي ...
روح خاکستري ام با يادت تا بهشت هاي ملکوتي سير کرد و آبي شد :
درست رنگ نگاهت...
چگونه بگويم دوستت دارم
و
چگونه باور کني که اين دوست داشتن من مثل رنگ اطلسي ها پر از نجابت است
و
سر شار از نوري فيروزه اي...
قدم يه شهر ديده گانم بگذار
و
بدان که چشمانم بستر آرزو هاي کالي ست
که با آمدن تو طعم بودن مي گيرد....
و
وقتي واژه ها مي گريزند
تو از پس يک ازدحام غبار آلوده ي کلمات مي خواهي فرياد بزني
با واژه اي که همه بفهمند چه مي گويي
ولي
افسوس بغض تا انتهاي گلويت را مي فشارد
و
تو در همهمه ي ترديد ها گرفتاري که بغض را بشکني
يا مثل هميشه.....
در اطرافت هيچ جيزي نيست که به آن دلخوش کني
گذشته هاي زيبا و دوست داشتني به خاطره ها پيوسته
و
هر چه مي آيد ننگ است وبيزاري.
گويا زمان تو را بازيچه ي خويش کرده که با اعصابت ور برود....
غلظت گريه هايت را اندازه بگيرد و فرکانس بغضت را ثبت کند....
گويا دنيا مي خواهد بسنجد
که تو در عرض سه شبانه روز بي خوابي چقدر کالري از دست مي دهي
و
در مدت فرو نشاندن التهاب يک گريه
چه حجمي از چشمانت پف مي کند.؟ ! !
همه چيز مسخره است:
مسخره تر از آنچه که فکرش را بکني ....
يکي آنجا نشسته
و دارد به خاطر سيبي که در رويا هايش سرخ بود
اما حالا گنديده :
زار مي زند
و
اينجا کسي در حسرت سيبي که هر گز نداشته
به دندانهاي آن يکي که گاز مي زند حسادت مي کند.
همه چيز بوي لجن مي دهد
مثل اينکه تا دنيا دنياست بايد من کاتب لحظه هاي بي باران بغض باشم....
مثل اينکه تقدير دوست دارد تا من برايش از غصه هاي خودم
و از خوشي هاي ديگران بنويسم...
انگار هيچ تغييري در روال سست و يکنواخت زندگيم رخ نخواهد داد...
انگار هميشه بايد سکوت سنگين نيمه شب هاي سرد مرا در خود غرق کند
و به آغوش آرزو هاي دست نيافتني ببرد
و در حسرت يک لبخند تا عمق ستاره ها را کنکاش کند
انگار من بايد هميشه به لبخند هاي ديگران نگاه کنم
و براي خودتنها کاري که مي توانم بکنم: تاسف خوردن باشد و آه کشيدن..
گاهي خدا هم مرا فراموش مي کند .
خدايي که گفته از رگ گردنم به من نزديک تر است .
نمي دانم آن خداي هميشه حاضر و شاهد مي داند
که وقتي يک دل کبود لال مي شود چه حالي دارد
وقتي يک چشم از فرط شرمندگي به لب هاي بسته و لرزانش فحش مي دهد .
وقتي دستي از زور ترديد به هم مشت مي شود
مي لرزد.....
وقتي يک سر مثل وزنه ي سنگيني
که تحمل ايستادن ندارد ناگهان خم مي شود
و تا عمق چند فرسخي را در مي نوردد.
...
خدايا به که بگويم ؟ ؟ ؟ ! !
آخر از تو نزديک تر چه کسي مي تواند باشد ؟ ؟
خدايا کفر نباشد : بعضي وقت ها فکر مي کنم که مرا نمي بيني..
بعضي وقت ها زبانم لال فکر مي کنم
که در ليست بنده هايت نيستم...
خدايا کاش مي شد جوابم را بدهي..........................
کاش به من مي گفتي چه جاي جرم من بيشتر از آنهايي ست
که قهقهه ي خنده ي مستا نه شان سينه ي آسمان را مي خراشد...
خدايا..................................... ! !
سلام دوستان من
امروزمی خواهم یک داستان براتون بنویسم
یه داستان واقعی!
از سهراب
سهراب سپهری
آره درست خوندید " سهراب سپهری"
می گن سهراب یه روزی برای نقاشی به طبیعت می زنه
آخه سهراب علاوه بر شاعر بودن یه نقاش ماهر هم بود:
اهل کاشانم
پیشه ام نقاشی است
گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ می فروشم به شما
تا به آواز شقایق که در آن زندانی است
دل تنهایی تان تازه شود
چه خیالی چه خیالی ... می دانم
پرده ام بی جان است
خوب می دانم حوض نقاشی من بی ماهی است.
آره می گفتم سهراب راه افتاد
تا سوژه ای برای نقاشی کردن پیدا کند.
تو راه با خودش زمزمه می کرد:
بار خود را بستم رفتم از شهر خیالات برون
دلم از غربت سنجاقک پر
من به مهمانی دنیا رفتم
که ناگهان حس کرد کسی او را می طلبد
آری
یک پیرمرد سهراب را صدا می کرد
سهراب که پیرمرد را دید شادمان به سوی او رفت تا شاید
بتواند کمکی به او بکند
وقتی رسید به پیرمرد به سهراب گفت:
ای جوان سیگار داری به من بدهی؟
سهراب گفت شرمنده!
سهراب از اینکه نتونسته بود کمکی به پیرمرد بکند ناراخت بود
و حتی آنروز نقاشی هم نکرد
ولی از آن روز به بعد
همیشه سیگار همراهش بود تا شرمنده کسی نشود.
**************
ابری نیست
بادی نیست
می نشینم لب حوض
گردش ماهی ها روشنی من گل آب
مادرم ریحان می چیند
نان و ریحان و پنیر آسمانی بی ابر اطلسی هایی تر
رستگاری نزدیک لای گلهای حیاط
نور در کاسه مس چه نوازش ها می ریزد
نردبان از سر دیوار بلند صبح را روی زمین می آرد
پشت لبخندی پنهان هر چیز
روزنی دارد دیوار زمان که از آن چهره من پیداست
چیزهایی هست که نمی دانم
می دانم سبزه ای را بکنم خواهم مرد
می روم بالا تا اوج من پر از بال و پرم
راه می بینم در ظلمت من پر از فانوسم
من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت
پرم از راه از پل از رود از موج
پرم از سایه برگی در آب
چه درونم تنهاست.
خبری از گل نیست
همه اینجا گرگند
صحبت از بلبل نیست
همه در جنگ و گریز
همه در فکر فرار
همه شهر پر از نفرین است
تا تو اندیشه کنی
پای تو زنجیر است
فکر من هم این بود
برهانم خود را
روم از شهر غریب
روم از ظلمت و جنگ
من در اندیشه آن شهر خدایی بودم
من سراسر سادگی
باری از آوارگی
بود من نابود شد
از پی دلدادگی
صحبت من با شماست
ای همه مهر و وفا رفته ز یاد
عاشقی!
رفته به باد
جمله آخر من
عمق این فاجعه بود
در خراب آباد عشق
دشمنان در شکل دوست
بر نا رفیقان شرم باد!!
۱/۴/۸۶ (*)

