تبليغاتX
ناگهان چه زود دیر می شود <>


نوشته شده توسط رضا در جمعه سیزدهم شهریور 1388 ساعت 3:25 | لینک ثابت |

نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 ساعت 3:22 | لینک ثابت |
من از هجوم وحشی دیوار خسته ام
از سرفه های چرکی سیگار خسته ام
دیگر دلم هم برای تو پر نمی زند
از آن نگاه رذل طعمه دار خسته ام
اشعار من محلل بحران کوچه نیست
زین کرکسان لاشه به منقار خسته ام
از بس چریده ام به ولع در کتابها
از دیدن حضور علفزار خسته ام
چیزی مرا به قسمت بودن نمی برد
از وا‍ ژه ی دو وجهی تکرار خسته ام
از قصه های گرم و نفس های سرد شب
از درس و بحث خفته در اشعار خسته ام
هر گوشه از اتاق بهشتی ست بی نظیر
از ازدحام آدم و آزار خسته ام
اینک زمان دفن زمین در هراس توست
از دست های بی حس و بی کار خسته ام
از راز دکمه های مسلط به عصر خون
از این همه شواهد و انکار خسته ام
قصد اقامتی ابدی دارد این غروب
از شهر بی طلوع تبهکار خسته ام
من بی رمق ترین نفس این حوالی ام
از بودن مکرر بر دار خسته ام
من با عبور ثانیه ها خرد می شوم
از حمل این جنازه ی هشیار خسته ام



شاعر این شهر قشنگ رو نمی دونم

قسمتی از شعر رو اندیشه فولادوند در فیلم سرباز های جمعه ساخته مسعود کیمیایی 1382 استفاده کرد.

ضمناً شعر کامل رو از وبلاگ زیبایی با عنوان آدمک ها برداشته ام.

نوشته شده توسط رضا در دوشنبه نهم شهریور 1388 ساعت 2:2 | لینک ثابت |
مادر بزرگم میگوید زمان قدیم آدمهایی که میشناختم و روزه میگرفتند خیلی زیاد بود

 و امروز آدم هایی که میشناسم که روزه نمیگیرند خیلی خیلی زیاد است!


(دکتر سروش: اگر به زور بخوای مردم رو به بهشت بفرستی مردم ترجیح میدهند با پای خودشان بروند جهنم!)



برداشتی از وبلاگ رفیق عزیزم فرید

www.sorryeshgh.blogfa.com

نوشته شده توسط رضا در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 ساعت 4:1 | لینک ثابت |